بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

آبان ماه در کنار بردیا...

پاییزه و پاییزه... برگ درخت میریزه... هوا شده کمی سرد... روی زمین پر از برگ روز پنجم آبان ماه.... در یک روز بارانی  ....   شال و کلاه کردیم تا بردیا رو ببریم پیش آقای دکتر برای چکاپ ... توی ماشین  به خاطر بارندگی برف پاک کن مدام روشن بود و بردیا هم که اولین بار بود با این پدیده  آشنا میشد.. مات و مبهوت ... حرکات برف پاک کن رو با چشماش دنبال میکرد...   تا اینکه هیپنوتیزم شد ولالا کرد....   خلاصه آقای دکتر هم از وضعیت بردیا راضی بودند....خدا رو شکر ... فقط خیلی تاکید داشتن که هیچ غذا یا اب میوه ای به بردیا ندم.... غافل ازینکه من چند بار به پسرک فرنی و آب لیمو شیرین و آب هویج داده ب...
17 آبان 1390

هفده آبان

به نام خدا... بردیا امروز اولین برف زندگیشو تماشا کرد... نمیدونم متوجه شد که اینایی که داره میریزه زمین چیه یا نه؟؟؟؟ ولی سال دیگه حتما با همدیگه میریم برف بازی.... حتما خوش میگذره.... در ضمن امروز یه روز عشقولانه ای هم بود ... سومین سالگرد ازدواج مامان و بابای بردیا... ..... خدا رو هزاران بار شکر میکنیم که امسال بردیای نازنین هم کنار ماست...باشد که قدر دان باشیم.... ولی برخلاف همیشه موقع گرفتن عکس بردیا زیاد همکاری نکرد . وما یه عالمه عکس کج و کوله داریم.... جای همتون سبز یه جشن کوچولوی سه نفره داشتیم اینم یه عکس از بردیا با کیک سالگرد ازدواج مامان وباباش          ...
17 آبان 1390

4 ماهگی بردیا

    پسرک ما دیگه کم کم داره برای خودش مردی میشه... دیگه پسرک نیست   حالا چند تا از عکسای بردیا... تو این عکس سه ماهم تموم شده.... خونه ی مامان بزرگم هستم.... بعد ازین عکس چنان گریه ای رو شروع کردم که هیچ کس نمیتونست ساکتم کنه     بردیا  هر روز بهتر از دیروز   دستهای خومشزه ی من...   مامانم دست و پاهای توپولو ی منو روزی هزار بار بوس  میکنه... ببینید چه خوردنیه... ماماااااااااان....وقتی من خوابیدم انقدر فلش نزن تو صورتم....   تعجب: ببینید مامان چه عکسی گرفته ازم فکر کنم دا...
16 آبان 1390

برگ ریزان در کنار بردیا...

پاییز سال ٩٧ که برسه... اگه زنده باشیم... بردیا رو آماده میکنیم و میفرستیمش کلاس اول... تا یه عالمه بیست بگیره.... تو ذهنم دست خط بردیا رو تصور میکنم.... الهی مامان قربون دست خطت بره پسرکم   ششم مهر تولد بابای بردیاست.... تولدت مبارک بابایی دیگه میتونم همه چیزو دو دستی و محکم بگیرم و بذارم تو دهنم...     عکس بدون لباس...       16 مهر روز جهانی کودک بر کودک دلبندمان مبارک.... ماه هم کلی ولخرجی کردیم و این کادوی کوچولو رو برای بردیا  خریداری کردیم....       بردیا با لباس باباش   ...
16 آبان 1390

مروری بر 3 ماهگی گل پسرمون...

شروع دو ماهگی بردیا زیاد جالب نبود.... آخه میدونین.... یه  واکسن دردناک زدیم... بعدشم جای واکسن بردیا آبسه کرد و سفت و ملتهب شد.. الهی بمیرم برای این پسر یک هفته ای درگیر بودیم....و عزیز دل ما هم همش در حال نق و نوق و گریه بود    هنوز هم از یاد آوری اون روزا دلم به درد میاد...    خوب دیگه...... دیگه نمیخوام از روزای تلخ حرف بزنم.... چند تا عکس از ٣  ماهگی بردیا... حوصله ندارم.... عصبانیم... یه واکسن دردناک زدم.. بیشتر ازینم خندم نمیاد... یک ساعت پیش محل واکسنم سر باز کرد و کلی دردم اومد...         لبخند تو خلاصه...
16 آبان 1390

بردیا از آغاز تا 1 ماهگی

سلام ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست یه کم دیر شده برای درست کردن وبلاگ  اما تمام   سعیمو میکنم تا چیزی از قلم نیوفته..... عزیز دلم.... الان که دارم این مطالب رو مینویسم.... تو در 6 ماهگی هستی .... در یک خواب ناز.... یه مروری بکنیم به روزای خوب گذشته....   عزیزکم به مناسبت ورود تو به این دنیا مامان بزرگ زحمت کشیدن و یه اتاق خوشگل برات ترتیب دادن.... مرسی مامان بزرگ         و بالاخره بعد از گذشتن 38 هفته و 3 روز... سراسر شادی و شوق دیدن پسرک و البته پر از استرس... روز پنجم خرداد سال نود.. .. در قشنگترین صبح بهاری.... ودر.... در ...
16 آبان 1390

دو ماهگی بردیا....

به به چه پسری.. اصلا اهل نق زدن نیست....   عکس بدون حجاب بردیای ما..... ازین عکسا زیاد داره پسرمون.... زنبورای رنگارنگ.... دوست همیشگی بردیا....                       لا لالایی کنه لالا...مهتاب اومده بالا... موقع خوابه حالا.....                            چکاپ دوماهگی بردیا: وزن 6500 گرم            &nb...
16 آبان 1390